اقا نیمای گل از پسرای خاص روو زمینه این نیمای ما به دوس دختر و دوس پسر و... اعتقادی نداشت.خلاصه داستان ازونجایی شروع میشه که یه روز تابستون نیما مث همیشه از خواب بلند میشه و میره کارای روزمرشو انجام بده.توو حال خودش بوده که تلفنش میزنگه.گوشی رو برمیداره میبینه دوسشه بعد احوال پرسی دوستش حامد بش میگه میای بریم بیرون؟نیما بعد کلی ناز اومدن راضی میشه. بعد کلی اتو کشیدنو ادکلن زدن نیما آماده میشه واسه رفتن.خلاصه نیمای ما با حامد میرن پارک.توی پارک نیما میره ناهار میگیره و میرن زیر یه آلاچیق میشینن شروع میکنن به خوردن.توو همین حال حامد مرض میریزه و به نیما که از دختر بازی بدش میومده میگه:اگه تونستی مخ یه دخترو بزنی 50تومن بت همینجا میدم.خلاصه نیما میگه میتونم حامد میگه نمیتونی.کل بازی رو شروع میکنن.توو همین حال بودن که 2تا دخی ا کنار آلاچیق اینا رد میشن و ازونجایی که نیما به خودش رسیده بودو بوی ادکلن تیروسش تا هفتا شهر اونورتر میرفت یکی ازین دخترا میگه به به چه بوی خوبی میاد.ذهن نیما جرقه میزنه و میگه آخ جون حامد 50تومنو آماده کن اومدم.میره دنبال دختره.دختررو صدا میزنه بش میگه تیروسه قابل شمارو نداره.دختره که با دوستش بوده میزنه زیر خنده.بعد کلی زبون ریزی مخ دختررو میزنه و شمارشو ازش میگیره.بر میگرده پیش حامد هر کاری میکنه حامدرو 50تارو بش نمیده که نمیده.بعد یه هفته آشنایی اولیه نیمای ما عاشق دختره میشه و دختره هم عاشق نیما.هر روز که میگذشته این دوتا کبوتر عاشق بیشتر عاشق همدیگه میشن.این جریان میگذره بالاخره میرسن به روز 28/12/89.نیما با دختره توو همون پارک قرار میذاره دختره بعد کلی آرایش میاد بیرون از خونه نیما منتظر دخترس.دختره توو حال خودش توو پیاده رو میرفته که یه موتوری بی فرهنگ بی شرف و... توو پیاده رو گاز موتورو میچسبونه.از قضا دختره وامیسه گوشیشو در آره ا توو کیفش که یهو موتوریه ا پشت میزنه به دختره.بدبخت دختره همونجا تموم میکنه.حالا نیمای ما مونده و انتظار رسیدن دختره.

در ضمن بگم که این داستان کاملا واقعیه و اصلا ساختگی نیست.

swb